وقت اضافه هم برای حسین بود و تیم مدرسه شان.حسین یک پاس گل داد و یک گل دیگر هم زد. گل آخر را که زد دروازه بان با توپ رفت توی دروازه.

همه خنده شان گرفته بود. وضعیت دروازه بان بیشتر از این که رقّت آور باشد،مضحک بود. دروازه بان رفت  بیرون و تیم مدرسه ی حسین هم مراعات کرد و دیگر گل نزد.

سال بعد ، باز هم تیم مدرسه به فینال رسید . داستان مصدومیت بازیکن ها از شوت پای چپ حسین تکراری شده بود ، تا روز فینال که رئیس اداره ی آموزش و پرورش هم تماشاچی بازی بود. حکایت پای چپ را به گوشش رسانده بودند. رئیس اداره هم نشست و بازی را دید و جایزه ها و مدال ها را به تیم اول- که همان تیم حسین و مدرسه اش بود-  داد و فردای آن روز حسین را به دفترش احضار کرد.

کلی از بازی حسین تعریف و تمجید کرد و گفت که آینده ی حسین، بسیار درخشان است. اما اگر می خواهد از سال بعد، در تیم مدرسه بازی کند، نباید با پای چپش شوت بزند.

شاید در این صدمه هایی که به بازیکنان حریف وارد می شود ، آسیبی وجود داشته باشدکه قابل جبران نباشد.

حسین به کسی چیزی نگفت. نگفت که به اتاق رئیس رفته. نگفت که پای چپش توقیف است. با همان پای راست شوت می زد. با سر گل زدن را هم یاد گرفت. سال سوم که بود و موسم مسابقات مدارس که شد، رئیس اداره، تماشاچی همه ی بازی های تیم حسین بود. قبل از هر بازی نگاهی بین حسین و رئیس معامله می شد.

حسین به کسی چیزی نگفت. نگفت که به اتاق رئیس رفته. نگفت که پای چپش توقیف است.

نگاهی که حسین با آن سنّ کم معنی اش را خوب می دانست. معمولاً چاشنی این نگاه ها لبخند آمرانه ی رئیس بود و لبخند معصوم حسین.

با همان پای چپ توقیفی هم تیم حسین دو سال دیگر اول شد.

حسین دیپلم گرفت و رفت دانشگاه. دیگر بازی نکردن با پای چپ برایش عادت شده بود. رفت و در یک تیم درجه دو، تست داد. تست داد و قبول شد. با همان پای چپ توقیفی.

با هجده سال سن در بالاترین سطح مسابقات کشور فیکس بازی کرد. فکر می کردند حسین راست پاست. با همان یک پا هم خوب بازی می کرد. خیلی خوب. از همه بهتر بود. این قدر خوب که تیم درجه ی دواش، همان سال تیم درجه یک شد.

افتاد توی کورس قهرمانی. یک بازی به آخر لیگ تیمشان باخت.

هر چه توپ دستش می آمد، طوری بود که باید با پای چپ می زد. اما ناچار بود که پا عوض کند و توپ را بیندازد روی پای راست و بعد شوت بزند. این تعلل هایش باعث شد که آن روز گل نزد.

صدای مربی توی رختکن درآمد. تهدید کرد که روزآخر لیگ ،بازی اش نمی دهد، مگر این که در تمرین ثابت کند که عرضه ی استفاده از پای چپش را هم دارد.

از فردای باخت، توی تمرین، همه ی فک ها آویزان بود. از پای چپی که حسین از توقیف درش آورده بود. دو سه تا از بازیکن های تیم خودش را مصدوم و راهی بیمارستان کرد. روز بازی آخر لیگ، روز سرنوشت بود. بازی که اگر می بردند، حکم قهرمانی تیم شان می شد. حسین خیال کرد که همان رئیس اداره ی دوران دبیرستان توی تماشاچی هاست. به هم نگاه کردند. رئیس همان لبخند آمرانه را تحویل حسین داد. اما حسین لبخند تلخی زد.

بازی شروع شد. حسین پای چپش را از توقیف در آورده بود.بازی را بردند و تیمشان اول شد.

اما حسین از فوتبال خداحافظی کرد.