در کنار او
تدریج
مابقی را بدهد. شب جمعه بود و باید مزد کارگران را میداد برای همین به
سمت بغداد حرکت کرد ولی هنوز قسمتی از راه را نرفته بود که مرد جلیلالقدری
را دید که به طرفش میآید. گامهای موزون و باوقاری داشت. بر سرش عمامه
سبز روشنی بود و روی گونهاش خال سیاهی قرار داشت. نزدیک حاج علی بغدادی
رسید عطر دلپذیرش روح را نوازش میداد. دستهایش را گشود و سلام کرد و حاج
علی را در آغوش گرفت. چه احساس دلپذیری بود. تا به حال اینگونه نشده بود.
گویا قلب و روحش سرشار از سکینه شده بود. او را بوسید. مرد رو به او کرد و
گفت: اهلاً و سهلاً حاج علی خیر است کجا میروی؟ حاج علی گفت: کاظمین بودم،
زیارت کردم و الآن هم به بغداد برمیگردم. حضرت فرمودند: امشب، شب جمعه
است بیا به کاظمین برگردیم. حاج علی فکری کرد و گفت: آقای من نمیتوانم،
امکانات ندارم. حضرت فرمودند: داری! برگرد تا نزد جدم امیرالمؤمنین شهادت
دهم که تو از دوستان و موالیان ما هستی. حاج علی با شنیدن این حرف تعجب کرد
چون همیشه دوست داشت که شیخ برای او نامهای نوشت که شیخ برای او نامهای
بنویسد و در آن شهادت دهد که او از موالیان اهل بیت است و بتواند آن نامه
را در کفن خودش بگذارد. با حیرت پرسید: شما این مطلب را از کجا میدانید و
چهطور شهادت میدهید؟ فرمود: کسی که حق او را به او میرسانند چگونه
رسانند را نمیشناسد؟ گفت: چه حقی؟ حضرت فرمودند: آنچه به وکلای من
رساندی! حاج علی حیرت زده پرسید: وکلای شما کیستند؟ حضرت فرمودند: شیخ محمد
حسن، حاج علی باور نمیکرد که شیخ محمد حسن وکیل این مرد جوان باشد دوباره
گفت: او وکیل شماست؟ فرمودند: آری وکیل من است. حاج علی در فکر فرو رفت
یعنی او چه کسی بود؟ اصلاً نام او را از کجا میدانست؟ با خود جواب داد
شاید او مرا میشناسد و من او را فراموش کردهام با خودش فکر کرد حتماً این
سید از سهم سادات چیزی از من میخواهد لذا به ایشان رو کردند و گفتند: از
حق شما نزد من پولی بود که به شیخ محمد حسن دادم و باید با اجازه او چیزی
به دیگران بدهم. حضرت تبسم شیرینی کردند و فرمودند: بله، بعضی از حقوق ما
را به وکلای ما در نجف رساندی. حاج علی پرسید: آیا آنچه را دادهام قبول
است؟ فرمودند: بله؛ حاج علی به سرتاپای حضرت نگاه کردند و فکر کردند که او
کیست که علمای بزرگ را وکیل خود میداند. چیزی نگفت و همراه هم قدمزنان
حرکت کردند و حضرت دست چپ حاج علی را در دست راست خودش گرفته بود و آرام
قدم برمیداشتند تا به منطقهای رسیدند که نهر آب صاف و سفیدی از آن جاری
بود درختان مرکبات لیمو و نارنج و انار و انگور در آن مکان روییده بود و
سرسبزی به خصوصی داشت. شاخه درختان با برگهای انبوه بر سرشان سایه افکنده
بود و خنکاری دلپذیری جسمشان را نوازش میداد. حاج علی نگاهی به اطرافش
انداخت و گفت: این نهر و این درختان از کجاست؟ حضرت فرمودند: هر کس از
موالیان و دوستان ما باشد و جدم را زیارت کند اینها با او هستند حاج علی
یاد مطلبی افتاد و گفت: مرحوم شیخ عبدالرزاق مدرس میگفت کسی که در تمام
عمر خود روزها را روزه بگیرد و شبها به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل
عمره به جا آورد و میان صفا و مروه بمیرد ولی از دوستان امیرالمؤمنین(ع)
نباشد، برای او فایدهای ندارد. آیا درست است؟ حضرت فرمودند: آری والله
برای او چیزی نیست. حاجی سرش را به حالت تأکید تکان داد و یاد یکی از
خویشاوندانش افتاد و گفت: آیا او از موالیان امیرالمؤمنین است؟ فرمودند بله
او هر کس که متعلق به توست از موالیان خواهد بود. حاج علی دوباره پرسید:
آقای من آیا صحیح است که میگویند کسی که امام حسین(ع) را در شب جمعه زیارت
کند برای او امان است. فرمودند: آری والله. در همین هنگام اشک از چشمان
مبارکشان جاری شد و گریه کردند. حاج علی به یاد امام رضا(ع) افتاد و گفت:
آیا درست است که آقا علی بن موسی الرضا(ع) ما را از دست نکیر و منکر نجات
میدهند؟ فرمودند: آری والله جد من ضامن است. در ذهن حاج علی آمد که بپرسد
آیا زیارت امام رضایش قبول است یا نه؟ پرسید: ایا زیارت من از حضرت امام
رضا قبول است؟ فرمودند: ان شاء الله قبول است. حاج علی یاد یکی از
رفیقهایش افتاد و گفت زیارت حاج احمد بزازباشی هم قبول است یا نه؟ حضرت
فرمودند: زیارت عبد صالح قبول است. حاج علی یاد یکی دیگر از همسفرهایش
افتاد که اهل بغداد بود و گفت: فلان کس که اهل بغداد بود و همسفر ما بود
زیارتش قبول است؟ در این لحظه حضرت سکوت کردند و جوابی ندادند. حاج علی
میدانست این شخص یکی از ثروتمندان بغداد بود و دائماً به لهو و لعب مشغول
بود و مادرش را هم کشته بود. حاج علی در فکر فرو رفت تا این که به جاده
پهنی رسیدند که دو طرفش باغ بود و کاظمین جلوی آنها قرار داشت. قسمتی از
جاده متعلق به بعضی از یتیمهای سادات بود که حکومت به زور از آنها گرفته
بود و معمولاً اهل تقوا از آن قسمت عبور نمیکردند. حاج علی دید که حضرت از
روی آن قسمت از زمین عبور میکنند. سپس گفت: ای آقای من این زمینها مال
بعضی از ایتام سادات است و تصرف در آن جایز نیست. حضرت فرمودند: این مکان
مال جد ما امیرالمؤمنین(ع) و ذریه و اولاد ماست. برای موالیان ما تصرف در
آن حلال است. جوی آبی که از شط دجله برای مزارع کشیده بودند، دو راه میشد
که هر دو راه به کاظمین میرسید. حاج علی گفت: آقای من بیایید از این راه
سلطانی برویم. حضرت فرمودند: نه، از راه خودمان میرویم. حاج علی چیزی نگفت
و راه افتاد اما هنوز چند قدمی نرفته بودند که خود را در صحن کاظمین کنار
کفشداری دید. حاج علی تعجب کرد چرا از هیچ کوچه و بازاری عبور نکردند.
اطرافش را نگریست خبری نبود همراه حضرت پایین پای مقدس ایستادند و دید که
آقا اذن دخول نخواندند و وارد حرم شدند. حاج علی هم وارد حرم شد پس از آن
حضرت به او گفتند: زیارت بخوان. حاج علی گفت: من سواد ندارم. حضرت فرمودند:
برایت زیارت بخوانم؟ حاج علی گفت: بله؛ حضرت زیارت را شروع کرد تا به آقا
امام حسن عسگری رسیدند. بعد از آن فرمودند: امام زمانت را میشناسی؟ گفت:
چطور نشناسم! حضرت فرمودند: پس به او سلام کن. حاج علی گفت: السلام علیک یا
حجة الله یا صاحب الزمان یابن الحسن، در این لحظه آقا تبسمی کردند و
فرمودند: علیک السلام و رحمة الله وبرکاته. حاج علی پس از زیارت به سمت
ضریح رفت و هر دو ضریح را بوسیدند و کناری ایستادند. حضرت فرمود: برایت
زیارت بخوانم؟ حاج علی گفت: بله فرمودند: چه زیارتی؟ حاج علی گفت: هر
زیارتی که افضل است. در این هنگام حضرت زیارت امین الله را خواند. شمعهای
حرم را روشن کردند. اما نوری که شمعها داشتند مثل نوری در برابر نور
خورشید بود. حرم روشنایی دیگری داشت انگار آفتاب در حرم میدرخشید. چون شب
جمعه بود، زیارت وارث را هم خواندند و در این هنگام، مؤذن اذان مغرب را
گفت. حضرت فرمودند: به جماعت ملحق شو و نمازت را بخوان. همراه هم پشت سر
مقدس رفتند و حاج علی به جماعت پیوست اما متوجه شد که حضرت نمازشان را
فرادا خواندند وقتی نماز تمام شد، هر چقدر نگاه کرد دید او نیست با عجله
بلند شد و اطراف را گشت. قصد داشت او را پیدا کند و چند قران پول به او
بدهد و او را مهمان کند اما ناگهان به خود آمد و گفت: این سید که بود؟ این
همه معجزات و کرامات از کجا بود؟ من که قرار نبود به کاظمین برگردم، چه شد
که از وسط راه برگشتم؟ اصلاً اسم مرا از کجا میدانست؟ وقتی به امام زمان
سلام کردم او جوابم را داد! تازه متوجه شد که این آقا، مولایش صاحب الزمان
بوده است.
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 1:0 توسط ولی الله باقری
|