زندگی نامه بی بی -بخش 4
در سال يازدهم هجری در آخر ماه صفر رحلت جانگداز پيامبر ( ص )
پيش آمد و
چه دردآور بود جدايی اين پدر و دختر - پدری چون پيامبر گرامی که هميشه
هنگام سفر
با آخرين کسی که وداع مي کرد و او را مي بوييد و مي بوسيد ، دخت گراميش بود
و چون
از سفر بازمي گشت ، اولين ديدار را با دخترش داشت . پيوسته از حالش جويا مي
شد
و رازی از رازها را در گوش جانش مي گفت و دختری که پيوسته از
کودکی در کنار
پدر بود و از او پرستاری مي کرد ، گاهی با زنان هاشمی به ميدان جنگ مي
شتافت تا
حال پدر را جويا شود . چنانکه در جنگ احد که به دروغ آوازه درافتاد که
پيامبر
( ص ) در جنگ کشته شده ، به دامنه کوه احد شتافت و سر و صورت خونين پدر را
شستشو داد و از خاکستر حصيری که سوخته بود بر جراحات پدر پاشيد و از
زخمهای آن
حضرت مواظبت کرد تا بهبود يافت - دختری که لحظه به لحظه که از کارهای
خانه داری و بچه داری فراغت مي يافت ، به خدمت پدر مي رسيد و از ديدارش
بهره مند
مي شد ... آری لحظه جدايی اين چنين پدر و دختری فرارسيد و چه زود
فرارسيد .
پيامبر ( ص ) در بستر بيماری افتاد و رنگ رخسارش نمايانگر واپسين لحظات
عمرش بود .
عايشه روايت مي کند که پيغمبر ( ص ) در حالت جان دادن و آخرين رمقهای
حيات ، دختر عزيزش فاطمه ( ع ) را خواست و نزديکش نشانيد و در گوش او رازی
گفت که فاطمه سخت به گريه افتاد . پس از آن سخن ديگری گفت که ناگهان چهره
فاطمه شکفته شد . همگان از ديدن اين دو منظره متضاد متعجب شدند . راز اين
رازگويی را از حضرت فاطمه زهرا خواستند ، فرمود : نخست پدرم خبر مرگ خود را
به من گفت ، بسيار محزون شدم و عنان شکيبايی از دستم بشد ، گريه کردند ، او
نيز
متأثر شد ، ديگر بار در گوشم گفت : دخترم ! بدان تو نخستين کسی از خانواده
هستی
که به زودی به من ملحق خواهی شد . به شنيدن اين بشارت خوشحال شدم . پدرم
فرمود
راضی هستی که " سيده نساء العالمين و سيده نساء هذه الامة " باشی ؟
فاطمه گفت :
به آنچه خدا و تو بپسنديد راضي ام .
باری ، فاطمه سرور زنان عالم و سرور زنان اين امت - اين نو گل خندان باغ
رسالت بر اثر تندبادهای حوادث ، زود پر پر شد و چندی بعد از پدر بزرگوارش
به
وی پيوست . وه که چه کوته بود عمر آن ملکه اسلام .
آری ، مرگ پدری مهربان و دگرگونيهايی که پس از رسول خدا ( ص ) روی
نمود ، روح و جسم دختر پيغمبر ( ص ) را آزرده ساخت . وی در روزهايی که پس
از
مرگ پدر زيست ، پيوسته رنجور ، پژمرده و گريان بود . هرگز رنج جدايی پدر را
تحمل نمي کرد و برای همين بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد
. او
مردن را بر زيستنی جدا از پدر ، ترجيح مي داد .
سرانجام ، آزردگيها و ناتوانی تا بدان جا کشيد که دختر پيغمبر ( ص ) در
بستر افتاد . در مدت بيماری او ، از آن مردان جان بر کف ، از آن مسلمانان
آماده در صف ، از آنان که هر چه داشتند ، از برکت پدر او بود ، چند تن او
را
دلداری دادند و يا به ديدنش رفتند ؟ ظاهرا جز يکی دو تن از محرومان و
ستمديدگان
چون بلال و سلمان کسی از اين بانوی گرانقدر غم خواری نکرد . اما زنان
مهاجر بويژه
انصار ، که از آزردگی و بيماری فاطمه ( ع ) خبر يافتند ، با مهربانی نزد او
گرد
آمدند و از او عيادت و دلجويی نمودند . دختر پيامبر ( ص ) در بستر بيماری
نيز ، در پاسخ کسانی که از او احوالپرسی مي کردند ، سخنانی فصيح و بليغ بر
زبان
مي راند . سخنانی که در آن روز ، درد دل و گله و شکوه بانويی داغديده و ستم
رسيده
مي نمود ، اما بحقيقت اعلام خطری بود ، که مسلمانان را از تفرقه افکنی و
فتنه انگيزی در آينده بيم مي داد . باری ، دخت پيامبر ( ص ) گفتنيها را گفت
و
بر اثر مصائب جانکاه و دوری از پدر مهربان گرانقدرش رسول مکرم ( ص ) به
" گلشن رضوان " شتافت .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:36 توسط ولی الله باقری
|