_ممنون که قبول زحمت کردید و با دختر های گلتان به تبیان آمدید . از روزهایی برای ما بگویید که هنوز خانواده شما دو نفره بود و دکتر ها به شما گفته بودند دونفره هم باقی می ماند ، از تصمیمی که گرفتید ، برای ما و کاربر های ما بگویید.

**ما قبل از اینکه تصمیم بگیریم بچه دار شویم، دوست داشتیم فرزند خوانده هم داشته باشیم. یکبار در یک مراسم خیریه در ماه مبارک رمضان شرکت کردیم که بچه های بی سرپرست را آورده بودند.در آن مراسم با هم صحبت کردیم و گفتیم که چقدر خوب است اگر ما هم چنین کاری بکنیم.

در اصل پذیرفتن این کار مشکلی نداشتیم و چون خیلی زود تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم ، خیلی زود هم فهمیدیم که دچار مشکل هستیم و اقدامات پزشکی را شروع کردیم.یکی از شرایطی که بهزیستی به شما بچه می دهد این است که 5 سال از اقدام پزشکی شما گذشته باشد و پزشک به شما نامه ای بدهد که صاحب فرزند نمی شوید.

برای همین ما این مراحل را زود گذراندیم. از همان اول هم به فکر این قضیه بودیم که اگردرمان جواب نداد،فرزند خوانده بیاوریم.

 

_پس در این راه هیچ مشکلی نداشتید؟

**چرا ، مشکلی که داشتیم پذیرفتن این موضوع از جانب دیگران بود. اینکه می گفتند هنوز شما جوان هستید. درمان را ادامه بدهید و با سه بار جراحی نا امید نشوید اما خدا را شکر که توانستیم خیلی زود همه را راضی کنیم.چون دیگران در شرایط ما نبودند ، به آنها حق می دادیم که نپذیرند و قضاوتشان با توجه به عقاید خودشان درست است.به همین علت وقت گذاشتیم تا موضوع را برای شان تبیین کنیم.البته خواهر و برادرها و به طور کلی جوان تر ها مشکلی نداشتند اما بودند در فامیل افرادی که سعی می کرند با حرف های شان ما را منصرف کنند. حرف هایی مثل اینکه : بچه ی خود آدم چه گلی به سر پدر و مادر می زند که بچه ی دیگران بخواهد بزند.پول تان را بی جهت خرج نکنید و بروید سفر و لذت زندگی را بچشید.در این مرحله همراهی زوج و اعتقاد واقعی به کاری که می کنند ،خیلی موثر است.

وقتی درهای آسمان خدا باز می شود

 

_ جز پذیرش اطرافیان مشکل دیگری هم بود؟

**مراحل فرزند خواندگی سخت و طولانی است . باید برای دادگاه محرز بشود که شما حتما بچه دار نمی شوید ، توانایی مالی و صلاحیت اخلاقی دارید که به لطف خدا این مراحل بالاخره تمام شد.

_ خوب حالا برویم سر حرف های خوب ، از لحظه ای که دختر گل هاتون را دیدید، بگویید و احساس هایی که تجربه کردید:

**بعد از طی کردن  پروسه ی پزشک قانونی و دادگاه و دوندگی های زیاد یه روز بهمان زنگ زدند که بیایید وفرزندتان را تحویل بگیرید . وقتی برای تحویل گرفتن به شیر خوار گار می روی ، یک احساس خاصی داری.نمی خواهم برای کسانی که در انتظار فرزند خوانده هستند ،دلهره ایجاد کنم اما یک حس غریب را تجربه کردیم .حسی مثل شادی و دلشوره.حتی گاهی به درستی کاری که در حال انجامش بودیم ، شک می کردیم.

وقتی بچه ای را به دنیا میاوری هر مشکلی که داشته باشد ، همه دوستش دارند اما وقتی فرزند خوانده ای را می اوری ، پیش خودت فکر می کنی اگر بچه ی خودم بود ،چشم هایش به من می رفت ،موهایش به پدرش می رفت . البته اینجا یک عشق عمیق به کمک می آید.یک حسی که باعث می شود تو با اولین گریه ی آن بچه بگویی : جانم مادر!

_ شما دو تا دختر خانم با فاصله ی سنی کم دارید ، چرا دو بار اقدام کردید و چرا هر دو دختر؟

**بگذارید از اول ماجرا برای تان بگویم . ما برای به دست آوردن ریحانه اقدام کرده بودیم و منتظر جواب بودیم که فاطمه را از طریق دیگری به ما معرفی کردند. البته ما سرپرستی فاطمه را قبول کردیم . خوب جریان آشنایی ما با خانواده ی فاطمه و پذیرفتن سرپرستیش را از امام حسین (ع) داریم.

خواهرم در مشهد با من تماس گرفت و گفت ک تصمیمت چی شد.منم گفتم سپردم به آقا امام رضا .خواهرم گفت : معلومه که آقا چی می گن.آقا یتیم نوازن

طی این چند سالی که در انتظار فرزند دار شدن بودیم ،چند بار به کربلا مشرف شدیم. هر بار دوستان و اطرافیان می گفتند که از کربلا که بر گردین ، آقا حاجت تان را می دهد. این حرف ها از نظر روحی کمی برایم سنگین بود .آخرین بار که قرار بود به کربلا برویم ، من به همسرم گفتم که دیگر نمی آیم.

گاهی در زندگی باورهای مان کم رنگ می شود یا متوجه می شویم که خیلی عمیق نبوده است.من گفتم چون آقا حاجتم را ندادند ، من هم دیگر نمی آیم در حالی که ممکن است ،بروی کربلا و یکی از حاجت هایت این باشد. هزار تا حاجت دیگر هم داشته باشی و این هم به صلاحت نباشد و تو نمی توانی به همه بگویی که صلاحم نبوده است. خلاصه شرایط روحی ام بد بود و جواب هیچ تلفنی را نمی دادم. یکی از همکاران چند بار تماس گرفت و جواب ندادم و پیغام گذاشت که یک کار واجب دارم .وقتی تماس گرفتم ، گفت که خواهرش هم مثل من بچه دار نمی شود و از خانواده ای سرپرستی یک فرزند را قبول کرده اند که البته چون دو قلو بوده اند ، یک فرزند دیگر مانده است .به من گفت که اگر تمایل دارم با خواهرش تماس بگیرم . وقتی تماس گرفتم به من گفتند که  فرزند دیگر هم واگذار شده اند.خیلی ناراحت شدم. تا اینکه مجدد با من تماس گرفتند و گفتند آن خانواده  خودش فرزند داشته ، وقتی شرایط من را شنیده است ،تصمیم گرفته تا او را به من بدهد.خیلی خوشحال شدم .دو روز بعد عازم کربلا شدیم و از آقا برای دادن نعمتی مثل فاطمه تشکر کردیم.

وقتی درهای آسمان خدا باز می شود

 

_وقتی فاطمه را دیدید چه احساسی داشتین؟

**ما قرار شد ازشهر محل سکونتش ، فاطمه و خواهرش زینب را بیاوریم و زینب را به خانواده ی دیگری تحویل بدهیم . وقتی این دو بچه را به دست ما دادند ، فاطمه لاغر تر بود و مدام گریه می کرد. او را به بغل من دادند و آقا پیمان هم زینب را بغل کرده بود. نمی دانم چرا اما به همسرم گفتم :من همین بچه را می خواهم . پیمان گفت : طبق قرار فاطمه برای ماست  اما نمی دانم کدام یکی فاطمه است.من هم با اصرار می گفتم: من همین که در بغلم هست را می خواهم.این بچه ،دختر من است.تا اینکه همسرم تماس گرفتند و از روی نشانی ها فهمیدیم همین نوزادی که مدام گریه می کند ،دختر خودمان است!

_ خوب حالا شما سه نفر بودید و جمع تان تکمیل شده بود ، ریحانه چگونه به این جمع اضافه شد؟

**همانطور که گفتم ، ما از طریق بهزیستی اقدام کرده بودیم ، وقتی تماس گرفتند که برای دیدن ریحانه بریم ، من شک داشتم که اینکار را بکنیم یا نه.فاطمه یکسال و دو ماهش بود و نگهداری از دو کودک علاوه بر هزینه ، وقت و انرژی زیادی می خواهد.ریحانه را تحویل گرفتیم و بردیم برای معاینه پزشکی و بعد دوباره تحویل بهزیستی دادیم.حالا چند روز وقت داشتم که بگم ریحانه رو به فرزند خوندگی قبول می کنم یانه!خیلی سخت بود.راهی مشهد شدیم و پیش خودم گفتم ک هر چی آقا بگن!

اونجا هم خیلی فکر کردم و هم خیلی با همسرم با هم حرف زدیم.خواهرم در مشهد با من تماس گرفت و گفت : تصمیمت چی شد.منم گفتم سپردم به آقا امام رضا .خواهرم گفت ک معلومه که آقا چی می گن.آقا یتیم نوازن.

ناباروری از آن مشکلاتی است که می تواند یک فرصت برای زندگی باشد.در دنیا یک عده بچه هستند که پدر و مادر ندارند و خدا شما را نتخاب می کند تا پدر و مادر آن ها شوید. بچه هایی که والدینی ندارند و یا والدینی خوبی ندارند ، می توانند به زندگی شما بیایند و هر دو از داشتن هم لذت ببرید

یکبار هم یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت:

دلم میخواد بهت بگم عاقلانه فکر کن . این کار معامله با خداست و همیشه معامله با خدا سخته ولی آخرش خوبه یعنی مثل حضرت یوسف که با خدا معامله کرد ولی اخرش خوب شد چه قدر سختی کشید یا مثلا نمونه بارزش امام حسین علیه السلام چقدر سختی کشید ولی معامله با خدا آخرش شیرینه. ولی همه این ها رو  در نظر بگیر یک روزی با این معامله ای که با خدا کردی و عهدی که با خدا بستی بهش پشت پا نزنی  و هر شرایط بدی که برات پیش اومد این بچه  مریض شد ، شرایط مالی تون بهم خورد ، همه این شرایط ممکنه برای تو پیش بیاد و تو این رو جزو سختی های راهت بدون به این ترتیب که الان گرفتی نگو کاشکی نمی کردم و کاشکی به اون آخرش فکر کن اگر اینجوری هستی یه همچین آدمی هستی که پاش وایستی برو این کار رو بکن خیلی کار خوبیه اگر نه مثل این می مونه آدم که شب بره تا 2 بعد از نصفه شب بره هیئت سینه بزنه بعد نماز صبحش قضا بشه. کار واجب رو ول نکن. یعنی تو این کار رو نکن بگی کار ثوابه بعدش کفران نعمت خدا کنی که اون گناهه  که یا کار ثواب نمی کنم که یا کردی گناه نکن که باطل بشه کارت. این صحبت ها برام یک حجت بود که از طرف امام رضا ست.

-  اسم هاشون را چطوری انتخاب کردین؟

**فاطمه خانوم که معلوم دیگه فاطمه خانومه. اسم ریحانه خانوم هم، هم اینکه  به فاطمه خانوم بخوره هم اینکه آقا پیمان همیشه خیلی دوست داشتند. ریحانه النبی و ریحانه الرسول رو خیلی این کلمه رو دوست داشتن بعد به حساب این گذاشتم ریحانه.

وقتی درهای آسمان خدا باز می شود

 

-اگر  کسی بچه داشته باشد می تواند بچه ای را به سرپرستی بگیرد؟

** می تواند حامی باشه.

_پدر خانواده خیلی کم صحبت کردند ، شماراجع به تجربه ی پدری تان برای ما بگویید:

**من می خواهم از یک زاویه ی دیگر به این موضوع نگاه کنم. ناباروری از آن مشکلاتی است که می تواند یک فرصت برای زندگی باشد.در دنیا یک عده بچه هستند که پدر و مادر ندارند و خدا شما را نتخاب می کند تا پدر و مادر آن ها شوید. بچه هایی که والدینی ندارند و یا والدینی خوبی ندارند ، می توانند به زندگی شما بیایند و هر دو از داشتن هم لذت ببرید.

خداوند وقتی مشکلی را به انسان می دهد ، راه هایی را هم می دهد که حل آن مشکل آسان می شود.

من سر فاطمه خیلی احساسی بودم ولی سر ریحانه این رو حس کردم که خدا برای من و ایشون یک فرصتی خلق کرده که این فرصت را من و ایشون فقط داریم یعنی از این ناباروری یک جور دیگر استفاده کنیم.

ما در بهزیستی صحنه های جالبی دیدیم. خانواده ای که فرزندی را به پیش پزشک برده بودند وفهمیده بودندکه مشکل کبدی دارد اما اصرار داشتند که همین کودک را می خواهند.

_ چه زمانی باید  به این بچه ها حقیقت را بگویید؟

**مشاوران بهزیستی راجع به این موضوع توضیحات کاملی می دهند .  موقعی که بچه به سن بلوغ می رسد ،باید این موضوع را بداند اما از قبل مراحله به مرحله آماده اش باید کرد.

از سه چهار سالگی ، با نشان دادن یک سری کارتون ها و فیلم ها و  خیلی عقلانی ولی ذره ذره برایش توضیح میدهی که  بعضی ها با اینکه از ان مادر نیستند چقدر قشنگ با هم هستند و ....... یعنی طوری که رفت مدرسه خطر اینکه کسی به اون بگه رو شما از قبل پیش بینی رو کرده باشی و درمانش کرده باشی.

وقتی درهای آسمان خدا باز می شود

 

_ حرف های شما اینقدر قشنگ هستند که ما سیر نمی شویم ، مادر مهربان ،حرف دیگه ای دارند؟

**دوتا مطلب رو می خواستم بگم یکی اینکه ما فکر می کنیم بچه ای که به دنیا میاریم ، برای ماست و بچه ای که فرزند خوانده می گیریم ، امانت است .در صورتی که هر دو امانت هستند.

دوم اینکه نگاه زن و شوهر به این موضوع خیلی مهم است.

اگر من بگویم :ما بچه دار نمی شدیم ، کلی تلاش کردیم اما نشد پس رفتیم بچه آوردیم 

یا  اینکه بگوییم : بچه دار نشدیم و دیدیم بهترین فرصت را داریم تا فرزند خوانده بیاوریم .نمی دانید چقدر لذت بخش است .داشتن فاطمه و ریحانه بهترین اتفاق زندگی ماست.

این دو نوع نگاه خیلی فرق دارد!اگر زن و شوهری می خواهند فرزندی را به فرزند خواندگی بیاورند باید اول خودشان مطمئن باشند و انرژی مثبت از این کار به دیگران بدهند.

 

ممنون که با حضورتان مارا هم در این شادی و جمع مهربان سهیم کردین. از طرف خانواده ی بزرگ تبیان به شما برای کار قشنگ تان تبریک می گوییم .

 

 

مصاجبه : ندا داوودی