با توجه به نام‌گذاري سالي كه گذشت به «توليد ملي، حمايت از كار و سرمايه‌ي ايراني» توسط مقام معظم رهبري و هم‌چنين با توجه به منويات ايشان راجع‌به بحث سبك زندگي و اينكه اين مسئله‌ي را اصل قضيه‌ي حكومت اسلامي دانستند، بر آن شدیم كه روايتی از دل اين دو مسئله‌ اساسي يعني اقتصاد و سبك زندگي و هم‌چنين از ارتباط ميان اين دو ارائه دهیم.

در آغاز آنچه كه ضروري به نظر مي‌رسد نگاهي گذرا به سخنان رهبرانقلاب درباره‌ سبك زندگي است:

 "...اين‌جور بگوئيم كه هدف ملت ايران و هدف انقلاب اسلامى، ايجاد يك تمدن نوين اسلامى است؛ اين محاسبه ی
 درستى است - اين تمدن نوين دو بخش دارد: يك بخش، بخش ابزارى است؛ يك بخش ديگر، بخش متنى و اصلى و اساسى است. به هر دو بخش بايد رسيد.

آن بخش ابزارى چيست؟ بخش ابزارى عبارت است از همين ارزش‌هايى كه ما امروز به عنوان پيشرفت كشور مطرح مي‌كنيم: علم، اختراع، صنعت، سياست، اقتصاد، اقتدار سياسى و نظامى، اعتبار بينالمللى، تبليغ و ابزاره ی
 تبليغ؛ اين‌ها همه بخش ابزارى تمدن است؛ وسيله است. البته ما در اين بخش در كشور پيشرفت خوبى داشتهايم.....در بخش ابزارى، علىرغم فشارها و تهديدها و تحريم‌ها و اين چيزها، پيشرفت كشور خوب بوده است.

اما بخش حقيقى، آن چيزهايى است كه متن زندگى ما را تشكيل مي‌دهد؛ كه همان سبك زندگى است كه عرض كرديم. اين، بخش حقيقى و اصلى تمدن است؛ مثل مسئله ى خانواده، سبك ازدواج، نوع مسكن، نوع لباس، الگوى مصرف، نوع خوراك، نوع آشپزى، تفريحات، مسئله ی خط، مسئله ی زبان، مسئله ی كسب و كار، رفتار ما در محل كار، رفتار ما در دانشگاه، رفتار ما در مدرسه، رفتار ما در فعاليت سياسى، رفتار ما در ورزش، رفتار ما در رسانه ی كه در اختيار ماست، رفتار ما با پدر و مادر، رفتار ما با همسر، رفتار ما با فرزند، رفتار ما با رئيس، رفتار ما با مرئوس، رفتار ما با پليس، رفتار ما با مأمور دولت، سفره ی ما، نظافت و طهارت ما،رفتار ما با دوست، رفتار ما با دشمن، رفتار ما با بيگانه؛ اين‌ها آن بخش اصلى تمدن است، كه متن زندگى انسان است.

... اصل قضيه اين است كه ما بتوانيم متن زندگى را، اين بخش اصلى تمدن را اصلاح كنيم. البته در انقلاب، در اين بخش، پيشرفت ما چشم‌گير نيست؛ در اين زمينه، ما مثل بخش اول حركت نكرديم، پيشرفت نكرديم. خب، بايد آسيبشناسى كنيم؛ چرا ما در اين بخش پيشرفت نكرديم؟"

وضوح پيام امام امت در تفكيك بين اساس و ابزار تمدن اسلامي كامل بوده و نيازي به توضيح اضافه ندارد و مي‌بينيم كه در گام بعد به ذكر مثال در مورد بخش حقيقي و اصلي تمدن پرداخته‌اند و براي تقريب به ذهن ما، تعداد زيادي از مثال‌هاي مختلف را يادآور شده‌اند.

اما آنچه كه اين نوشتار سعي دارد به آن بپردازد مسئله‌ي الگوي مصرف، سبك زندگي اقتصادي و ارتباط ميان اين دو با مدل‌هاي غربي آن است. اگر در مقام مقايسه برآييم و مدل‌هاي غربي را با مدل‌هاي اسلامي تطبيق دهيم خواهيم ديد كه به سرعت ضعف‌ها و قوت‌هاي هر دو سيستم خود را نشان خواهند داد.

سبك مصرف در غرب:
با نگاهي به تاريخچه‌ي مصرف‌گرايي در غرب و پيشينه‌هاي علمي و روانكاوانه‌ي آن بهتر مي‌توانيم به كالبدشكافي اين فاجعه‌ي فرهنگي بپردازيم.

تقريبا صد سال پيش، زيگموند فرويد يك تئوري جديد درباره‌ي طبيعت بشر ارائه داد. او معتقد بود نيروهاي اوليه، جنسي و خشني كه عميقا در همه‌ي انسان‌ها پنهان است را كشف كرده است. نيروهايي كه اگر كنترل نشوند باعث آشفتگي و تباهي جامعه مي‌شوند.
 بايد ببينيم در اين صد سال صاحبان قدرت براي كنترل جمعيت‌ها در عصر دموكراسي توده‌ها چگونه از نظريات فرويد استفاده كرده‌اند. اما قسمت اصلي داستان نه درباره‌ي زيگموند فرويد بلكه درباره‌ي خواهرزاده‌ي آمريكايي او يعني ادوارد برنايز است. شايد نام او به شهرت فرويد نباشد اما تاثير او بر قرن بيستم به همان اندازه‌ي دايي‌اش است زيرا او اولين كسي بود كه ايده‌ي فرويد درباره‌ي بشر را براي فريب دادن توده‌ها مورد استفاده قرار داد.

او بود كه اولين بار به شركت‌هاي آمريكايي ياد داد تا بتوانند از طريق مرتبط كردن كالاهاي انبوه توليد شده با اميال ناخودآگاه افراد، آن‌ها را به آنچه نياز ندارند متمايل كنند؛ كه نتيجه‌ي آن ايده‌ي سياسي جديدي در مورد چگونگي كنترل توده است بود.
 برنايز مي‌گفت: با ارضاي اميال دورني خودخواهانه‌ي مردم، آن‌ها شاد و مطيع مي‌شوند. اين دقيقا همان سرآغاز مصرف‌گرايي همه‌جانبه‌اي است كه امروزه بر جهان ما حاكم شده است.

 
بن‌مايه‌ي تفكرات فرويد اين بود كه شما بايد اطراف‌تان، جامعه‌تان و مردم‌تان و هر چيزي كه شما را احاطه كرده است را براي اثبات خودتان زير سوال ببريد. به عبارت ساده‌تر شما بايد يك امپراتوري خودآفريده براي خود تاسيس كنيد و هر چيزي كه سعي در جلوگيري از ابراز احساسات شما دارد را نابود كنيد.

  ورود آمريكا به جنگ جهاني اول و اعلان جنگ به آلمان و اتريش هم‌زمان بود با شهرت و قدرت روزافزون ادوارد برنايز. او كه با زيركي موفق شده بود به مسئولين ايالات متحده ثابت كند كه توانايي ترويج اهداف آمريكا در داخل و خارج را دارد پس از پيروزي آمريكا در جنگ همراه رئيس‌جمهور ويلسون وارد پاريس شد و در پروپاگانداي راه انداخته شده براي برقراري آشتي (صلح) در جهان شركت جست. برنايز با ديدن موج جمعيتي كه در اطراف ويلسون بود به اين فكر فرو رفت تا راهي ايجاد كند كه اين اقناع جمعي در زمان آشتي نيز برقرار باشد.

 
اينگونه بود كه برنايز به پدر علم روابط عمومي مشهور شد. برنايز مصمم شده بود تا راهي براي اداره و كنترل طرز فكر و احساس مردم تازه صنعتي شده‌ي ايالات متحده بيابد و براي اين كار به نوشته‌هاي دايي‌اش زيگموند فرويد مراجعه كرد و با مطالعه‌ي آن مجذوب تصوير ارائه شده از نيروهاي پنهان غيرعقلاني بشر شد و احتمالا با خودش گفت شايد بتواند با دست‌كاري بخش ناخودآگاه ذهن افراد پول دربياورد.

 
برنايز آزمايش روي ذهن طبقات عادي جامعه را شروع كرد. مهيج‌ترين آزمايش او راضي كردن زنان جامعه‌ي آمريكا به سيگار كشيدن بود. در آن زمان در ايالات متحده زنان حق سيگار كشيدن نداشتند و جرج هيل رئيس شركت تنباكوي آمريكا كه از دوستان ادوارد نيز بود براي به دست آوردن نيمه‌ي ديگر بازار مصرف، از وي خواست تا راهي براي شكستن حريم سيگار كشيدن زنان بيابد.

 
بريل در قبال حق‌الزحمه‌ي هنگفتي به ادوارد گفت كه سيگار براي زنان نماد آلت مردانه و قدرت جنسي مردان است. او به برنايز گفت كه اگر بتواني راهي براي مرتبط كردن سيگار با قدرت مردانه پيدا كني، زنان سيگار خواهند كشيد چون در آن صورت آنان آلت مردانه‌ي خودشان را دارند. برنايز تصميم گرفت نمايشي را در رژه سالانه‌ي عيد پاك كه هر ساله در نيويورك برگزار مي‌شد به راه اندازد. او يك گروه از دختران جوان ثروتمند را راضي كرد تا زير لباسشان سيگار پنهان كنند و به رژه بپيوندند و هرگاه او علامت داد سيگارها را ناگهان روشن كنند و از قبل به روزنامه‌ها اطلاع داده بود كه تعدادي از زنان قصد دارد تا با در دست گرفتن مشعل آزادي از حق خود دفاع كنند. اين كار سروصداي زيادي به پا كرد.

 
ايده‌اي كه برنايز خلق كرده بود اين بود كه سيگار كشيدن يك زن باعث استقلال بيشتر و قدرتمندتر شدنش مي‌شود. اينكار او باعث شد تا بفهمد اگر كالاها را با اميال و احساسات هيجاني دروني افراد مرتبط كنيم، اين امكان وجود دارد كه آن‌ها را وادار به رفتار غيرعقلاني بشوند. كلمه‌ي كليدي‌اي كه برنايز به مردم جهان تلقين كرد «احساس بهتر» بود. برنايز احساس بهتر پس از خريد را با نياز به خريد و تامين مايحتاج واقعي زندگي عوض كرد.

  اين كار برنايز شركت‌هاي آمريكايي را شگفت‌زده كرد. آنان ثروتمند و قدرتمند از جنگ اول جهاني بيرون آمده بودند و روزانه ميليون‌ها واحد كالاهاي مختلف توليد مي‌كردند كه بايد به فروش مي‌رسيدند. صاحبان شركت‌ها از مازاد توليد مي‌ترسيدند يعني نقطه‌اي كه مردم به اندازه كافي كالا دارند و ديگر نمي‌خرند. تا قبل از اين، كالاها بر اساس نياز مردم فروخته مي‌شدند. تا آن زمان براي ميليون‌ها نفر از طبقات كارگر آمريكايي، كالاها به عنوان ضروريات تبليغ مي‌شدند و به فاكتورهاي كاربردي‌شان توجه مي‌دادند مثل دوامشان يا گرمايشان يا دير خراب شدنشان و ... . آنچه از نظر شركت‌ها لازم بود تا تغيير كند، طرز فكر مردم نسبت به كالاها بود. يك بانك‌دار موفق به نام پل برادرز در مقاله‌اي نوشت كه ما بايد آمريكا را از فرهنگ نيازها به فرهنگ تمايلات تغيير جهت بدهيم. مردم بايد قبل از بلااستفاده شدن كالاهاي قبلي كالاهاي جديدي بخواهند و در يك جمله اميال مردم بايد نيازهايشان را تحت تاثير قرار دهد.

 
كسي كه در مركز اين تغييرات فكري براي شركت‌ها حضور داشت ادوارد برنايز بود. برنايز