اسلام آموزش و تعلیم می‌دهد که انسان اگر خدا را فراموش کند، خودش را هم فراموش می‌کند و به جای خدا نگر و خدا گرا بودن، خودنگر و خودگرا می‌گردد و یادش می‌رود که مخلوق و بنده است، تا آن جا گمان می‌کند حتی خدا برای خلقت او، باید با اویی که نبود، مذاکره و مشورت کرده و کسب اجازه می‌نمود. این همان خود فراموشی است که معلول و محصول و نتیجه خدافراموشی می‌باشد. لذا فرمود:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (الحشر، 19)

ترجمه: و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد آنان همان نافرمانانند.

خداوند متعال تصریح می‌نماید که هم ابلیس از فرمان سرپیچی کرد و هم ظالمین او و اولادش را به جای من عبادت می‌کنند، در حالی که هر چه را به غیر از من بپرستند، مخلوق من است و من نیز برای خلقتم نه کسی را شاهد گرفتم و نه با کسی مشورت کردم و نه از کسی اجازه گرفته و می‌گیرم و نه کسی را به یاری خوانده و می‌خوانم، به ویژه مخلوقات نادان و گمراه را. «مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا» (الکهف، 51)

ترجمه: [من] آنان را نه در آفرينش آسمان‌ها و زمين به شهادت طلبيدم و نه در آفرينش خودشان و من آن نيستم كه گمراهگران را همكار خود بگيرم.

ما که مخلوق، ضعیف و نیازمند هستیم، برای مشورت، اجازه گرفتن و یاری طلبیدن، به سراغ عالم‌تر، قوی‌تر، غنی‌تر و برتر از خود می‌رویم، پس چگونه انتظار داریم که خدا به سراغ مخلوقش بیاید و از او اجازه یا کمک بگیرد؟!

اگر خدا در اموری (ظاهراً فقط در انتخاب) تا حدودی به انسان اختیار داده است، معنایش این نیست که او در همه چیز مختار است و یا باید باشد. خداوند متعال علیم و حکیم است و نیازی به سؤال برای بیشتر دانستن ندارد – قادر و فعال مایشاء است و نیازی به یاری گرفتن ندارد – متکبر، جبار و مالک المُلک است و نیازی به مشورت و کسب اجازه ندارد ...، اینها همه نیازهای مخلوق است و نه خالق.

از این رو، ادعای «شاید من دوست نداشتم خلق شوم» به هیچ لحاظی وجهی ندارد. انسان باید به خود بگوید: اولاً نبودی که دوست داشته باشی خلق شوی یا نداشته باشی – ثانیاً شاکر باش که خلق شدی و اکنون هستی و می‌توانی چیزهایی را دوست داشته باشی و چیزهایی را دوست نداشته باشی – ثالثاً معلوم، مشهود و فطری است که «هستی» را دوست داری – رابعاً اکنون چه دوست داشته باشی و چه نداشته باشی، خلق شدی و هستی، پس به فکر کمال و سعادت خودت باش و نه لجبازی با خالقت؛ و بدان که اگر مقابل او تکبر کنی، نه تنها رشدی(که عاشق‌اش هستی نمی‌یابی)، بلکه از همین مقام و جایگاهی که هستی نیز هبوط می‌یابی و از جرگه‌ی عبادالرحمن اخراج می‌شوی و در نتیجه با عبادت خودت یا دیگران، به هلاکت می‌رسی. این نتیجه‌ی حتمی تکبر است:

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ» (الأعراف، 12)

ترجمه: فرمود چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى؟ گفت من از او بهترم مرا از آتشى آفريدى و او را از گل آفريدى.

«قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» (الأعراف، 13)

ترجمه: فرمود از آن [مقام] فرو شو تو را نرسد كه در آن [جايگاه] تكبر نمايى پس بيرون شو كه تو از خوارشدگانى.