او كه سن و سال بيشتري داشت از دوست بسيجي خرد سالش سوال كرد كه نگفتي بالاخره چطور موفق شدي بيايي منطقه و رزمنده بسيجي گفت:‌ هيجي فرار كردم. آنها تا آخرين لحظه هم حرف خودشان را مي زدند. تو بروي جنگ جنگ كجا ميرود؟ خودت را نمي تواني جمع و جور كني،‌يك خدمتكار مي خواهي كه تر و خشكت كند آن وقت صدايت را مي اندازي در گلويت كه مي خواهم بروم با دشمنان دين بجنگم!‌آخر چه كاري از دست تو بر مي آيد؟ و از اين حرفها. برادري كه بزرگتر بود گفت: تو هم مي گفتي هيچ كاري نتوانم بكنم يكي دو تا تير را كه سرد مي كنم!‌ بسيجي كه تا آن لحظه او را محرم فرض كرده بود و حالا مي ديد همسنگرش هم همان حرف را به زبان ديگر مي گويد به او حمله برد؛ دنبال هم در محوطه، از اين سو به آن سو.