تاریک بود، شب رَجَز می‏خواند، صدای غل و زنجیر می‏آمد،همین! و جز آن فقط سکوت بود! چشم‏ها، به تاریکی عادت کرده بودند و سکوتش در گوش‏ها فریاد می‏کشید. درخت‏ها یخ زده بودند، ماهی‏ها خواب بودند، و پنجره‏های رهایی یکی پس از دیگری بسته می‏شدند. یاد باران کم کم از ذهن زمین پاک می‏شد، هر رهگذری را به خواب ابدی فرا می‏خواند؛ و این چنین شب رجز می‏خواند، و یکه ‏تاز میدان بود تا اینکه بلبلان از آمدن صبح خبر دادند…قبل از صبح بود که خبر در اندام شب پیچید. شب به خود نالید، تلألو نور خورشید از مشرق زمین بر جهان خفته تابید. صدای قدم‏های نور همه را از خواب بیدار کرد!
خورشید با تمام عظمتش از پشت ابرهای تیره‏ی روزگار طلوع کرد؛ آمد و به یک چشم بر هم زدنی، طومار عمر چندین هزار ساله‏ی شب را مچاله کرد، روح زمستان را به زنجیر کشید و در تقویم زمانه، نام بهار را نوشت. خورشید تابید و سِحر کلامش، گرم و نافذ، در دل و جان شهر نفوذ کرد و طلسم تسخیرناپذیر را شکست و باطل کرد..

صبح که شد همه آمده بودند! همه برای امام بودند و امام برای همه و امت همراه امام برای خدا..ایران پس ازسال ها شد ایران اسلامی!

حالا بیشتر از سی سال از آن روزها میگذرد، روزهای خوب و بد بـر ایرانمان گذشت! جنگ ها گذشت! فتنه ها گذشت! عده کمی از انقلابیون ریزش کردند! بعضی ها خوارج و بعضی ها بی بی سی و بعضی ها هم شمر شدند..اما این انقلاب از پا نیفتاد، زخم خورد اما از راهش برنگشت! نا امید نشد! بلکه مصمم تر و با قدرت بیشتر به راهش ادامه داد..آری سه دهه است که درظلمت و تاریکی اینجا چراغی روشن است. امید همه مستضعفان اینجاست! به من، به تو؛ و ما همان دبستانی‌ای هستم که این انقلاب و کشور به ما چشم امید بسته بود..